میوه و چای که به آقا رحمت تعارف کردم با تشکر فراوان به خاطر اینکه مشکل معده داشت ،ور نداشت. آقا رحمت می گفت: از وقتی که یادم می آد به
محض اینکه تونستم راه بیافتم محکوم به دادن خرج پدر و مادرم شدم.جوانی ام را زیر پا گذاشتم تا تونستم یکی از خواهر هام را به خونه ی بخت بفرستم.
وقتی پر و بال آبجی را باز کردم نوبت به خودم رسید که داشت جوونیم تموم می شد. امیدم بعد از خدا به زور بازوم و همین ماشین خاور لکنته بود که رفیق همیشگی
جاده هام بود.دختری از اقوام را مد نظر گرفتم که طفلکی اونم تنها بود و پدر و مادرش رفته بودند به رحمت خدا.بی ادبی میشه اما اندازه ی 3 تا الاغ از خودم
شب و روز کار کشیدم تا جفت عشقم رو تونستم بیارم به خونه ام.جامون که گرم شد دور و برمون رو 5 تا پسر و 1 دختر گرفته بودند.باز خودم رو وقف جاده ها
کردم آخه به غیر از مخارج زندگی می بایست آبجی کو چیکه رو هم شوهر می دادم. وقتی دست آبجی رو گذاشتم تو دست آ قا شون سفیدی موهام به سیاهی هایش
می چربید. اگر می تونستم تنها برادر کوچکترم رو هم سر وسامان بدم بار زیادی از دوشم برداشته می شد. اما سر انجام ابو الفضل مدد کرد و با فراهم کردن مقدمات
زندگیش اونم فرستادمش دنبال سرنوشت. همین وقتا بود که کمر درد و معده درد اومد سراغم و هنوز که هنوز است ولم نکرده!
یک روز که از راه رسیدم خونه ،زنم گفت:فلانی اومده دخترمون رو خواستگاری کرده و این معنایش این بود که باز باید سگ دو بزنم،زدم و دخترم رو بردند.
بعدش یکی یکی نوبت به پسرا رسید که بپرند. همه رو یکی یکی داماد کردم الا این آخری که طفلکی مریضه و خونه نشین است.هزینه ی معالجه اش چندین برابر
دامادیش است ولی نا چاریم به پرداخت.از عمو رحمت خواستم دستاش رو بالا بگیره تا ازشون عکس بگیرم. دستایی که سالهاست رنگ استراحت به خود ندیده
و یک چیزی واقعا کم داشت؛اونم بوسه ی تشکر آمیز فرزندان بر دستان زحمت کش پدر .
هر کدام از بچه ها ی آقا رحمت که ازدواج کرده بودند اصلا و ابدا پا تو خونه ی پدری نذاشته بودند تا احوالی بپرسند یا کمکی نمایند!!!اما آقا رحمت بزرگوار هیچ
گلایه ای ازشون نداشت و برای همه شون آرزوی سلامت می کرد.او در حالیکه سر می جنباند،گفت: فقط مشکلم همین دستا هستند که چه جوری روز قیامت جواب
این دست و پاها را بدم ،آخه یه عمره که بی وقفه دارم از شون کار می کشم و این جور که بوش می یاد تا دم مرگ هم باید شرمنده ی آنها باشم!!؟
نوشته شده توسط عليرضا در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت
وقتی دستت از اصل چیزی کوتاست به بدلش دل خوش می کنی.این که این کار درسته یا نه یا کفایت می کنه یا خیر بستگی به خودت داره!وقتی میری
داروخانه و قیمت های نجومی داروها رو می بینی تن به نسخه ی ایرانیش می دی،حال می خوای 1 هفته ای خوب بشی بذار یکماه طول بکشه یا اصلا
خوب نشی. هنگامی که دسترسی به فلان سر چشمه ی آب گوارای فلان کوه میسر نیست بسته بسته آب معدنیش را تو حلقومت می ریزی و به به می کنی.
زمانی که لوازم ژاپنی ،آمریکایی و اروپایی یافت نمی شود یا خیلی گران است خدا برکت بدهد به کشور چینend تولید کننده ی لوازم یک بار مصرف
در خدمت شماست . تازه اینا که چیزی نیست این روزا بابت هر یک از اجزا داخلی یا خارجی بدنت که ریپ می زنه یا از کار افتاده مصداق بدلیش هم موجوده؛از
دست و پا و ریه و قلب گرفته تا سلول های خاکستری مغزت. اما یک کوچیک عرضی اینجا مونده و اون اینه که آیا واقعا همه جا بدل به جای فابریک
می تونه عمل کنه!؟یه بنده خدایی می گفت وقتی علیرغم تمام احساسات عاشقانه و از خود گذشتگی های فراوان مورد بی مهری معشوق قرار گرفته و
بی معرفت یه روز بدون هیچ خبری انداخته و رفته و به خواهشها و تمناهای من وقعی ننهاده من چه می توانم بکنم؟اصلا بحث این نیست که مقصر عاشقه
یا معشوق!صحبت اینه که من عاشق عمرا نمی تونم اونو فراموش کنم حتی اگر به تیغم براند!حالا من اومدم چشمایش،سکناتش، و لذت همدمیش را با پدر،مادر ،
خواهر و برادرش شریک شده ام یعنی بدون آنکه مزاحمتی برای آنان به وجود آورم از صبح تا به شامگاه به تماشایشان می نشینم و تجلی حضور یار را در
آنها می جویم ؛ضمن اینکه نا چارم وگرنه درد فراقش حتما مرا خواهد کشت. جواب من به او این بود که تو دیوانه ای!!و او نیز بدون هیچ گونه ناراحتی می گوید :
ناگزیرم.حالااگر شما متوجه ی مشکل شده اید بیکار نمو نید و راهکاری ارائه دهید تا بلکه این طفلک عاشق سر گشته از این بن بست خفن رهایی یابد.
می دو نید که دیوانه خوندن او علاج درد نیست ولی حقیقت امر آیا علی البدل ها می تونند چاره ساز این بنده خدا باشند!؟
نوشته شده توسط عليرضا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت
در سالهای نه چندان دور گذشته وقتی می خواستی قسطی،قبضی یا فیشی واریز نمایید و به بانک تشریف می بردید با یک صف طولانی پشت پیشخوان
بانک مواجه می شدید که اغلب یک کارمند عمدتا کچل و ترجیحا عینکی با یک حرکت ما فوق لاک پشتی جوابگوی شما بود. اگر شانس می آوردید و طرف
چیزی از حسابداری بارش بود با گفتمان 2 سه تا جوک یا غیبت و احیانا بد وبیراه گویی زیر زبانی نوبتت می شد و کارت راه می افتاد. اما اگر از بد روزگار
یارو کارمنده من باب علوم ریاضیات مرخص و یا در حال طی کردن دوران کار اموزی و شایدم بر خورداری از یارانه های پیدا و پنهان سهمیه های رنگارنگ
استخدامی می بود اوضاع واویلا می شد. می بایست ساعتی در صف منتظر و 6 دانگ حواست را جمع کنی که طرف اشتباه نکنه وگرنه دچار مصیبت مضاعف
می شدی. به هر تقدیرآن دوران گذشت و نوبت به این دوران رسید یعنی چرتکه جایش را به کامپیوتر سپرد و البته که مردم هم کمپلت عوض شدند یعنی هم
گرفتارترو هم بی حوصله تر و ازهمه مهم تر پر ادعاتر.این بار هم باز مردم در صف می ایستادند با این تفاوت که حضرات کارمند این دفعه در حال آزمون و خطا
با رایانه ها و علم نوین بودند و گاهی نبود برق،نرم افزارو هنگ کردن سیستم دلایل فرعی و سر در گمی کاربر دلیل اصلی صف بندی مشتریان می شد.
اما رسیدیم به دوران سوم که باز مردم در صفند با این تفاوت که این بار بانکیان محترم در حالت ظفر می فرمایند :عصر ،عصر کامپیوتره،ساختار الکترونیک و
دوره ی فشردن enter واگر مردم تو صفند مقصر خودشو نند ؛بستر سازی مناسب بارشون نیست و فن آوری را یاد نگرفته اند و یکی نیست به این پدر آمرزها
بگه مگر دوره ی چرتکه بازی خودتون رو فراموش کردید که عوام الناس خون جگر خورده را ساعتها تو صف نگه می داشتید تا فلان جای کامپیوتر رو روغن
کاری کنید،یا باطریاش رو عوض کنید و یا شارژش نمایید!!حال کار به جایی رسیده که تا میای به بانکیه بگی بالای چشمت ابروست فورا به عابر بانک یا
کافی نت حوالت می کنه.خلاصه از این دوره هم خیری دیده نشد و همه دل به دوره ی آتی بسته اند بلکه فرجی حاصل شود. در دوره ی بعدی باز مردم مثل
همیشه تو صف خواهند بود با این تفاوت که این بار جلو عابر بانک ها معطل می شند.آخه در این دوره اون ساختمانهای مجلل سر سه نبش اعیانی بانک ها
جمع و کارمنداش همه پریزاد و رئیس ،معاون و .. همگی جاشون را دادند به یک خود پرداز غول پیکر که خودش می بره و خودش می دوزه؛یک خود پرداز
با شعور که دور تا دورش را بتونه کردن که بی نوبتی نکنه و به بهونه ی صبحونه خوردن مردمو علاف نکنه ؛دوست و آشنا هم سرش نشه و اختلاس بازی
هم نکنه و دائم هم دم از شرافت نزنه!دم غروب هم که میشه یه لودر کلی پول اصل و نه تقلبی می ریزه تو حلقوم عابر بانک و باز خدمات ردیف میشه.
نوشته شده توسط عليرضا در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 23:4 موضوع | لینک ثابت
ای راهب کلیسا
کمتر بزن به ناقوس
خاموش کن صدا را
نقاره می زند طوس
نوشته شده توسط عليرضا در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت
بی شک هر وقت صحبت از تفکر،تعقل و اندیشه می شود با یک موضوع انسانی روبرو هستیم و از خصوصیات بارز بشریت نیروی اندیشیدن و به چالش کشیدن
جهالتها در مقابل دانسته ها می باشد.اصولا قدرت دماغی انسان است که این توانایی را به بشر می دهد که در برابر نا دانسته ها قد علم نماید و در جنگ نور و تاریکی
غالب میدان گردد.لطف پروردگار در عطای مغز و سیستم فرماندهی تمام مو جودات به نسبت وجودشان باز یاد آور یکی از میلیون ها میلیون ودیعه ی الهیست به
آفریده ها. البته تلازم مغز و نیروی تعقل و تفکر در بدن آدمی نسبت به سایر موجودات از تکامل بیشتری برخوردار است. به یقین به تناسب بهره مندی از این نیروی
شگرف خدادادی یعنی اندیشه می توان به همان نسبت مسیر رشد و اعتلا را پیمودو به هدف غائی نزدیکتر گردید. پس هر چه آدمی در مسیر کسب علم و دانش
توانمندی بیشتری در استفاده از قدرت تفکر، تعقل و اندیشه ورزی داشته باشد حتما دستیابی به کمال برایش میّسر تر وسهل الوصول تر خواهد بود.
حال عکس این مطلب را در نظر بگیرید ؛چنانچه انسانی به هر دلیل قادر به بهره مندی از این موهبت الهی نباشد یا به کمال مطلوب خویش دست نخواهد یافت و یا
متناسب با آنچه در چنته دارد (میزان توانمندی در بهر ه گیری از تفکر) به کمال متناسب با تلاش خویش دست می یازد. نکته قابل تامل دیگری که می توان ذکر نمود
تناسب بهره وری از نیروی تفکر و اندیشه بر اساس میزان توانایی ذاتی می باشد. به عنوان مثال می توان از رفتار مجانین یا افرادی دارای اختلالات فکری نام برد که
حسب توانایی خویش و بهره جستن از آموزه های ثانویه مانند فراگیری جانبی علم به مراتبی از کمال دست خواهند یافت که مستحق آنند و گاهی نیز در سایه ی
ممارست مستمر به مراتبی از کمال فراتر از استحقاق و بیش از حد انتظار دست می یابند.
به دیگر سخن میزان شکوفایی قدرت تفکر رابطه ی مستقیمی با دستیابی به کمال دارد و هر چه سطح اندیشه و تعقل کاهش یابد دستیابی به کمال مطلوب نا ممکن تر
خواهد بود و لازم به ذکر است که این فرمول در خصوص انسان مصداق می یابد و در خصوص سایر مو جودات موضوع به نحو دیگری است.
نوشته شده توسط عليرضا در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 1:15 موضوع | لینک ثابت
مرسوم است که وقتی نویسنده ای در صدد نشر اثرش بر می آید،صفحاتی از کتابش را به یاداشت،
یاد آوری و یا نقدی به یک صاحب نظر اختصاص می دهدتا هم احترام به آرای فرهیختگان
محسوب شود و هم ازنظرات کارشناسان بعنوان ساپورت نوشته اش بهره برد. اهل فن نیز بطور
معمول ضمن تجزیه وتحلیل و نقدی منصفانه حین بر شمردن حسنات ؛نقاط ضعف را نیز در
زیورکلمات ارزشمند رهنمون می شوند تا ترغیبی شود جهت اصلاح کاستیها و همچنین آیینه ی
عبرت دیگران. این رسمی بجاست که از گذشتگان تا بحال امتداد داشته است. حال در نظر بگیرید
که با وسواس زیاد کتابی را جهت مطالعه بر می گزینید. ابتدای امر یاد داشتها و نظرات مقدمه ی
کتاب توجهتان را جلب می کند.درکتاب دلخواهتان مقدمه ای از یک نویسنده ی جو گیر،بی انصاف
و کوته بین می خوانید که به کل لطف و انگیزه ی خواندن کتاب را سرکوب می نمایدو نای مطالعه
رااز شما می گیرد.این مهم بسیار حائز اهمیت تر می شودکه موضوع کتاب بعد تاریخی داشته
باشد.بر نقاد است که چنانچه بر اصل رویدادهای کتاب اشکالاتی می بیند در توضیحات خویش آنها
رامتذکر شود و با ارائه مستدات مدلل خویش کتاب یا خود نویسنده را از ریشه نادرست شمارد و
بدتر از آن اینکه جهت به کرسی نشاندن اظهارات سخیف خود به شواهدی عامه پسند استناد ورزد
ولی خواننده علیرغم این پیش داوری ها به مطالعه آن کتاب پردازد و بعد از اتمام ؛به یک سری
اطلاعات مفید واقف شود و حظ روحی ببرد؛آیا می دانید نسبت به آن نقاد چه حس و حالی پیدا
خواهد کرد!؟منتقد غرض ورز که از همان ابتدا سعی بر بیمار نمایاندن نوشته و روی بر گردانیدن
خوانندگان دارد نه تنها در مامور یتش موفق نشده بلکه به نوعی سبب ترغیب خوانندگان بیشتری
برای آن کتاب خواهد بود. جان کلام اینکه چنانچه اصل کتاب یا نویسنده مورد هدف است چه
اجباری به نوشتن یاد داشت در ابتدای آن ،بیایید از چاپش خود داری نمایید و منطقی تر اینکه اگر
خیلی با آن مشکل دارید شما نقاد محترم کتابی بیافرینید و نام نقد فلان کتاب یا نویسنده را بر آن
بنهیدو اجازه قضاوت را به خوانندگان بدهید تا آنان ممیزی نمایند. اصولا این روش پیش داوری
غلط متاسفانه تاثیر بسیار ناگواری به خوانندگان سادح لوح ممکن است به جای بگذاردو ندانسته
فرصت سوزی به بار آورد .بیایید با رعایت حق مطلب از ابراز هر گونه اظهار و عقیده
نا حق،غرض ورزو یکجانبه نگر بپرهیزیم و اجازه ی قضاوت را به دیگران وا گذاریم.نمونه ی
خرابکاری نا موفق یک نقاد بی ذوق را در مطالعه ی کتاب سرگذشت من مربوط به زندگینامه ی
دکتر قاسم غنی می توان جست و جو نمود.
((و من ا... التوفیق))
نوشته شده توسط عليرضا در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت
برادران افغان خو بم ِسلام علیکم
بازم به درخواست شما عزیزان و من باب فال بینی وبا امید به اینکه آبکی از کار در نیاید:
متاسفانه یا خوشبختانه انتخابات اخیر مردود و شما عزیزان با قبول زحمت بار دیگر می بایست
رای بدهید!
همدل کف بینتون
نوشته شده توسط عليرضا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 0:45 موضوع | لینک ثابت
مکان: اصلی ترین چهار راه شهر زمان: کله ی ظهر و اوج شلوغی یه دفعه یه حفره ی بزرگ تو زمین پیدا می شه و جوانکی موتور سوار به قعر چاه سقوط و جلو چشم صدها نفر نا پدید می گردد . مکان: همان شهر زمان: دو روز قبل بزرگترین همایش پیاده روی ایران تو همون شهر رکورد می زنه،اونم تو اجرای زنده ی تلویزیونی.اگر آن چاه دهشتناک اون روز دهان باز می کرد... مکان: بازم همان شهر زمان: فردای روز واقعه قرار بود به مناسبت مراسم مذهبی هیئت های عزا داری از همون محل بگذرند و باز اگر آن حفره ی لعنتی نا بهنگام ساز مرگ می نواخت... روز همایش بزرگ پیاده روی مسئولین شهر سبیل در سبیل بروی سن رفتند و از دیرینه های پایدار شهرستان ،از امکانات بالقوه و بالفعل گفتند،توانمندیهایشان را به رخ همه کشیدند و ملت هم برایشان سوت و کف زدند و البته هیچ کس از درد ها و کاستیها و آلام شهر سخن بر زبان نراند! صحبت اینه که بازم صورت مساله را ردیف نشون دادیم در حالیکه موضوع چیز دیگری است . به اعتراف اکثر کارشناسان ،شهر به علت نداشتن زیر سازی مناسب هر لحظه در خطر نشست قرار دارد و ما هر بار عوض علاج قطعی فقط با ظاهر سازی مشکل را توجیه و ماست مالی می کنیم و واقعیت را زیر پا می گذاریم. روزی چند بار خبر فرو نشستن مسیر مترو،دهان باز کردن گودال فاضلاب ،ریزش یک ساختمان و تلفات دقیقه ای تصادفات را می شنویم بدون آنکه به طور جدی در صدد رفع آن برآییم.شاید دلیلش این باشد که زیر سازی امور چون عملیات زیر زمینی است و نمود ندارد پس نمی تواند برایمان تقدیر ،خود نمایی یا فرصت عرض اندام نزد بالا دستها به ارمغان آورد بنابراین باید بی خیالش شویم. ای کاش یک صدم سخنرانی هایمان را به عمل اختصاص می دادیم و به این سادگی چوب حراج به زندگی و سلامت انسانها نمی زدیم. خانه بر روی آب می سازیم و دم از جاودانگی می زنیم غافل از اینکه چون فرصت برود پیک اجل در وظیفه اش تردید نمی کند و و آن گاه لخت و عور و یکه و تنها نزد دادار روزگار می بایست جوابگوی کرده ها و نا کرده هایمان باشیم. و خداوند مجال خود نمایی ،تعریف و تمجید و چاپلوسی به کسی نمی دهد ؛می دانید چرا؟آخر به درازای عمری که به شما داده ناظر حرکات،سکنات و گفتارتان بوده و هرکس مسئولیتش بیشتر،استنطاقش بیشتر خواهد بود. پس تا فرصت هست:
نوشته شده توسط عليرضا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 0:7 موضوع | لینک ثابت
این بنده خدا یه انسانه با موهای قشنگ.خیلی جوونه به همین دلیل با کوچکتر از خودش زود قاطی می شه! افراد زیادی درد دلشون رو با او در میان می زارند
و اونم خدایی در حد توان یاریشون می کنه. تبسم آمیخته با صلابت دوست داشتنی چیره ی چهرشه. علاوه بر حساب و کتاب در اکثر اموراز تعمیر ماشین گرفته
تا انواع ورزش دستی داره،اطلاعاتش به روزه و موزیک هم خوب می نوازه و از همه مهم تر اینکه پیگیر جدی امورات روزمره ی زندگیش هست. کتاب خوب،
خوب میخونه و رمز موفقیت اجتماعیش روابط عمومی بالاشه. احترام به دیگران در حرفاش موج می زنه مخصوصابه قوانین محیط زیست ارادت خاص داره و
ملازم گل و سبزه هم تشریف داره. با حداقل ها حداکثر ها رو ممکن می کنه. مکالمه اش با تامل و آهستگی انجام می شه و از زبان رسمی برای محاوره اسفاده می کنه.
خیلی از لحاظ تجربه بالاتر از سنش نشان میده. نیتش بر خیره و دست بده اش حرف نداره. از وسایلش با دقت مواظبت می کنه و اصولا اجازه ی زنگار زدن به
وسایلش نمی ده! یه بچه رئوف مثبت که این روزا حکم کیمیا رو داره. تنها دودی که با هاش سر و کار داره ،دود چای آتیشیه که تو دل طبیعت ردیف می کنه.
سعی می کنه در حد امکان حاله بهترینها را ببره. شوخیاش حساب شدس و خوش سیما هم تشریف داره. برای گردش در طبیعت سرو گردن می شکنه و زندگیش روال
آرومی داره . باور نکردنیه اما برای نجات جون یه بچه گربه که روی تیر برق جا خوش کرده بود؛ اکیپ آتش نشانی و یه محله رو حسابی به زحمت انداخت.
در یافتن دوست جدیدو کسب تجربه ی جدید عطش دارد. در کل ؛حرفهایی که زدیم کاملا عکس تصوریه که در ذهنمون از یک معلم ریاضی کچل و عبوس
داریم .
باور بفرمائید این رئوف خان نه تنها توریاضی بلکه میتونه یک الگوی تکامل یافته در روی کره ی ارض برای معلمین محترم پرورشی محسوب بشه!!؟
معلم ریاضی ای که می تونه محبوب ترین معلم یه مدرسه تلقی بشه! جل الخالق!؟
نوشته شده توسط عليرضا در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
.
وقتی زمین و زمان روی خوشی بهت نشون نمی دندو در و دیواربد بیاری برات سوغات میارند و به هر امری دست می زنی با خاک یکسان می شه.
وقتی که 3 پلشت که چه عرض کنم 300 پلشت همراه سه نقطه ی تموم نشدنی سر به سرت می ذاره و از همه چیز به تنگ آمدی و حالی دمی ممکنه عاصی بشی و به
سرت بزنه که چرا من؟چرا همه ی این اتفاقات برای من باید بیفته!؟ یه لحظه بیا برو تو عالم متافیزیک و چه میدونم عرفان و معنویات ،خودتو search کن ،ببین
کجای کاری؟ چه گندی زدی که این جوری چوبش رو می خوری! آره هر چند که پیشونیت صاف خورده به سنگ و راهی برات نمونده حالا مجبوری که پناهنده بشی.
گریه کنی،اسمشو زمزمه کنی و پشت سر هم بگی خدایا غلط کردم ،اصلا با اینکه کاری نکرده ام بازم... خوردم ؛لطفا منو ببخش و یه کمی فشارا رو کم کن که دارم له
می شم. صحبت اینه که داداش من باید قبل از اینکه انواع و اقسام بلایا بریزند سرت یه تلنگری به اون نفس اماره ی نامردت بدی و کمی هم به نفس لوامت بها بدی
تا ضربات مهلک نخوری. اما نمی خوام نا امیدت کنم که به قول انیمیشن های آمرانه ی صدا و سیمایی بیافتی تو خط اعتیاد و بدبختی یا مجبور به استفاده از داروی
سعید امامی بشی و خودتو خلاص کنی. نصیحتم اینه که به یاد داشته باش که خدا عمرا تنهات نمی ذاره. نه منتی،نه واسطه ای و نه شرایط خاصی. همین لحظه که
می خواهی پتو رو بکشی روت و خروپف راه بندازی،با صدای محکم بگو خدا جون ،خیلی چاکریم. ما رو تنها نذار. اینو از ته دلت بگو؛جوری هم بگوکه غل و غش
توش نباشه . اگه خراب کردی دو باره بگو،اونقدر بگو که دلت صاف صاف بشه و خودت باورش کنی. اینجاست که فاز ملکوتی عمل می کنه اونم با ولتاژ بالا.
می تونه اوضاع رو وارونه کنه یا حداقل خیالتو بی خیال گرفتاریها بکنه. اونوقت دو زاریت می افته که هیچ وقت تنها نیستی و یکی هست که وقت و بی وقت به
حرفات گوش بده و اگه صداقتتو ببینه حتما یه حالی میده؛اونم چه حالی! اگر هم حال نداد یقین بدون صافی ندیده اما میتونی دو باره امتحان کنی اخه کرمش بی نظیره
پس از ته دل داد بزن : چاکرم خدا جون و مطمئن باش که تنهات نمی ذاره و میاد سراغت که اون تنهاترین و بزرگترین ساپورت دهنده س. بیا این آخر گفتمان هم کلام
شیم که: آی خدا خیلی چاکریم؛بی خیال ما نشو!
)) همدل((
نوشته شده توسط عليرضا در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 5:13 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و
قلم فرسایی ها را ابتدا بر پاپیروس نوشته به مدد کبوتر به نسل آدمیان می رساند تا اینکه بر حسب اتفاق و در پی برخورد با نابغه ای و اطلاع از
اختراع کامپیو تر در 50 سال پیش تصمیم بر آن شد که انتقال تراوشات مغزی از این پس به جای دود و پیک چاپار بر امواج اینترنت سوار و
روانه ی اکناف گردد. بنابر این از میان 50 نام ارائه شده،همدل مقبول افتاد که در حال حاضر دارید حالش را می برید.
در ضمن اگر چشمتان به جمال روشنفکر،لاما،دالایی لاما، غوغا.... یا هر بنده خدایی روشن شد، جملگی همدل هستند و محوریت نگاشته ها هم از هر علف یک کلف است و بس.
عارض به حضورتان می شود چون مخچه ی نگارنده از نوع عامه بوده و از درک بد یهیات اولیه عاجزو
بسیار بسیار به این دنیای فانی لعنتی زود گذر دلبستگی خاص دارد.
لذانه انحراف به چپ دارد و نه از شانه ی خاکی راست عدول می کند،در مجموع فراتر از ظرف زمان و
مکان قرار داشته به نحویکه ژول ورن نویسنده ی فرانسوی هم نمی توانست تولد این چنین زاخار و
گاگلی را پیش بینی نماید.
الغرض اگر جایی غلطی را غلوط نوشته،اصلا غلط کرده نوشته و عفو شما را می طلبد،بخوانید و در گذرید.
به یاد داشته باشید پهلوان زنده اش خوبه! چی بود،چی شد،اینا همه حرفه و دو پول سیاه هم نمی ارزه.
آمده ایم که بجنبانیم حال فرقی نمی کنه چی رو یا چه کسی رو. منظور جنباندنه از سعدی و حافظ گرفته تا
بر و بچ رپ،شایدم وجدان راکد جنابعالی رو.
اصلا ما سیخیم،تیغ تیز کاکتوسیم. باور کنید برای همه مون این تلنگر لازمه. این همون جنباندنه که گفتیم.
گفتم که فکر بدی به سرتون نزنه!
و دست آخر اینکه از کلیه ی دوستان،آشنایان و بستگان که از راه های دور و نزدیک قدم رنجه نموده در این
وبلاگ حضور به امر رسانده اند کمال تشکررا داریم،جای لینک هم کم داریم،امیدواریم در مجلس شادیتان
جبران نماییم.
فهرست اصلی
دوستان
1-دل نوشته های اخوی
2-دل نوشته های آبجی
3-دل نوشته های عسلی
4-دل نوشته های حنایی
5-دل نوشته های همسفر
6-دل نوشته های شیشه ای
7-دل نوشته های هم نفس
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY