پدر مهربانم سلام
از اینکه این پسر نره غولت تا 37 سالگی وبال گردنت بود باید اونو ببخشی.وقتی دستان زمختت را در دست می گیرم ناگهان یاد سمباده زبری می افتم که هر
وقت دست نوازش بر سرم می کشیدی سرم رنده می شد.
یاد مامان بخیر که از بس غرغر می کرد که نمی دانم چی داریم،چی نداریم ،چه خاکی بر سرمان بریزیم؛دست آخر مجبور شدیم خاک قبرستان روش بریزیم.
راستی چند وقت پیش آبجی کوچیکه را با آقاشون در خیابان دیدم.از یه عابری شنیدم که پشت سرشان می گفت:طرف آقاشونه یا بابا بزرگشون!یه دفعه یاد حرف
آبجی تو شب خواستگاریش افتادم که هی نق می زد با 25 سال اختلاف سنی تفاهم ایجاد نمی شه،اما ظاهرا که ایجاد شده آخه 7 تا بچه قدو نیم قد پشت سرشون
رژه می رفتند.
آه بابا جون امروز شانس با من یار بود چرا که از جلو یه منزل اعیانی یه کارتن محکم و کلفت پیدا کردم با مارک SONY !حتما امشب می تونم توش یه خواب
درست و حسابی بکنم ،هر چند جلو پیتزا فروشی باید یه چشمم به کارتن باشه و یه چشمم به ته مونده ی غذای مشتریا که هاپولیش نکنند.
آی بابا میگم کاشکی نو همون بچگی سر همون پنجاه هزار تومن خسیس بازی در نمی آوردی و منو به همون آقا و خانم دکتره می فروختی شاید الان برای خودمون
کسی شده بودیم.
آخ بابا جون یادت می یاد چه قدر خندیدیم وقتی داداشم را از مدرسه بیرون انداخته بودند و بهش گفته بودند شیپیشو!!تو هم غیرتی شده بودی و دست اونو گذاشته بودی
تو دست طرف و گفته بودی باید معلمت را ببوسی و ازش معذرت بخواهی!حیف شد که اقا داداشمون بعدا اونقدر با سرنگ دستاش رو سوراخ سوراخ کرد که بادش
برای همیشه خالی شد!
اوه پدر دیگه وقتتو نمی گیرم ،آخه باید پرواز کنم ،یه نفر تو دور دستا داره بهم لبخند می زنه.چه تبسم قشنگی!چشما رو باید شست،جور دیگری باید نگریست.
برم که نوبتمه؛نباید پل سید خندان رو بیشتر از این منتظر گذاشت.باید بپرم،بایدرفت!
خدانگهدار - خلاص
نوشته شده توسط عليرضا در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت
نه می خواهیم گیر بدیم به خدا که چرا این جوریش کردی و نه می خواهیم حق ستانی از ادارات و سازمان ها داشته باشیم بلکه روی سخنمان با خود خود معلول
است.نگاه کن عزیز دل برادر تو این مملکت اونقدر آدم با چهار ستون ردیف و کاملا آپ تو دیت بیکار،زیاده که اگر مسابقه ی استخدامی هم که بذارند بازم این
تویی که آخر از همه به خط پایان می رسی.آخه تو نه پا داری که پا به پای جمعیت بدوی نه دست داری که آویزونشون بشی فقط یه ویلیچر فکسنی داری که اگه
خودتو به پله های اداره رسیدگی به شکایات هم برسونی بازم ناکام می مونی آخه راه پله ی مخصوص معلولین نداره و باید خون دل بخوری.الغرض اطلاع واثق
داری که بها دادن به شما صرفا در حد تئوری اونم به مناسبتهای گوناگون می باشد پس مگه خودت یه فکری برا خودت بر داری هر چند که کار سختی در پیش
داری.آره تو همه ی شهرها هم اداره ی خودتونو دارین اما انگاری نافشون رو با نه بریدند وام خود اشتغالی با هزار دنگ فنگ،کوپن های ارزاق عمومی با کیفیت
در حد اجناس چینی،سهمیه ی بنزین در حد خفه نشدن مو تور ماشین و پاس کاری هم در حد تیم های اروپایی ؛البته خیلی ها تونم از همین امکانات نا جور
بی بهره اید!
اما اگه خیلی شانس آورده باشید از نعمت دو تا مدد کار واقعی به نام پدر و مادربرخوردارید که انصافا سنگ تمام می زارند ،هر چند گاهی اونام خسته می شند و
مسئو لیتشان را به خانه ی سالمندان یا ... می سپارند!
آره یه شعاری هست که معلولیت نا توانی نیست محدودیته!ما هم یه چیزی بهش اضافه می کنیم که معلولیت نه ناتوانیست نه محدودیت،بلکه محرومیته.محرومیت از
خیلی چیزا مثل عابر بانک،استفاده از خودرو،میادین ورزشی و با اینکه خیلی از این به اصطلاح روشنفکرا می بینند تو مشکل داری بازم عین ما بقی آدم های سالم
باید تو صف بیایستی ،مثل اونا امتحان بدی ،مثل اونا باهات رفتار کنند و در نهایت نصف نصف اونا از مزایای اجتماعی بر خوردار بشی.از امکاناتی هم که در
سراسر دنیا حقته،محرومی و ناچارهم هستی که عین یه آدم سر پا با مشکلات بجنگی بلکه سر جات بمونی.البته نا امید نشو سعی کن از همونی که داری خیلی بیشتر
از دیگران استفاده نمایی.حداقل پشتوانه ات هم اینکه خدای آسمونا بی خیال هیچکی نمی شه وتو هر مرحله ای هم که موندی یا علی پسورد گذر از مشکلاته.
وا اسفا مجبورم یه چیزی رو حکایت کنم تا حساب کار دستت بیاد.چند وقت پیش یه آدم سر شناسی رفت به رحمت خدا .تو مجلس ترحیمش انواع و اقسام آدما سبیل
در سبیل نشسته بودند .یه دفعه یه معلول جسمی حرکتی و کمی هم ذهنی وارد حسینیه شد و پشت به بخاری نشست.به خاطر حرکات نا خود آگاه فیزیکی صدها
جفت چشم هم روش زوم کرده بودند.نا گهان کاپشن چرمی بنده خدای معلول کیپ بخاری شد و سوخت.حالا تصور کن که طفلکی می خواد کاپشنو از تنش در بیاره
و به خاطر فیزیکش نمی تونه.واعظ هم در اوج مجلس ذکر مصیبت امام حسین می خواند و از نبودن یاریگر در روز عاشورا شکوه می کرد.حضار عزا دار از خرد
و کلان هم برای همدردی با مجلس با دست بر پیشانی می کوبیدند و اشک می ریختند و آه می کشیدند!معلول قصه ی ما هم در جلو چشم صدها نفر هنوز با کاپشن
نیم سوزش گلاویز بود و عمرا از اون همه تماشاگر ؛یاریگری پیدا نشد.چه گریه ای !چه ذکر مصیبتی!با با به دین پیغمبر امام حسین برای همین مظلومیتها رفت.
میگن دلیل رفتنش اصرار به انجام امر به معروف و نهی از منکر بوده.
آخرش میدونید چی شد؟صاحب مجلس اومد با توپ و تشر بنده ی خدا را به جبر از مجلس بیرون کرد.جمعیت هم باز به گریه و زاری ادامه دادند و یا حسین گفتند و
چشم بر واقعیتها بستند ؛بی خیال دنیا و ما فیها!! ((نتیجه گیری با وجدان خودتون اگه اونم خواب نباشه!))
نوشته شده توسط عليرضا در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت
نه فقط این روزا بلکه بیشتراین روزا، شاهدصحنه هایی از عشق و عاشقی به مدد بهره جویی از تکنولوژیم که در قیاس با آفریده های دیگر باریتعالی وجوه
اشتراک زیادی دارد.حتما شما فیلم مستندی از گوزنها را دیده اید که دو گوزن نر جوان با شاخ های تنومند جهت انتخاب جفت به جان یکدیگر می افتند اما عین
این جریان در جامعه ی مدنی بدین صورت نمود پیدا می کند که یک آبجی در ایستگاه اتوبوس با یک لبخند دو جوان را جو گیر می نماید و این عزیزان چون
شاخی در بساط ندارند متوسل به موتورهای حجیم خویش می شوند و آن قدر تک چرخ عنایت می فرمایند تا بالاخره روی یکی کم شود.نمایی از فیلم زندگی زنبور
عسل را به خاطر آورید که ملکه ی زنبورها به همراه خیل عظیمی از زنبوران نامزد به ارتفاعات صعود می نمایند تا آن که بیشتر بتواند بالا رود و خود را به
ملکه نزدیک نماید همسری مناسب برای او محسوب گردد.کمی آنسوتر در جامعه ی بشری انواع وسایل تردد از اسکیت و موتور و خودرو گرفته تا خط یازده
پیاده نظام به انواع حیل متوسل می شوند بلکه در امر مخ زنی زیدی، از یکدیگر پیشی جویند.فضای دهشتناک گرگهایی را در نظر بگیرید که چند تا از آنها
جهت همسر گزینی با دندانهای تیز و بران یکدیگر را می درند تا آن که تیز چنگال تر است جنس مخالف را به تصرف درآورد.راستش را یگویید آیا تاکنون
ندیده یا نشنیده ایدکه چند جوان رشید به میمنت وجود یک آبجی با چاقو و قمه دل و روده ی هم را بیرون بریزند.حتما جریان آن بختک ماده را می دانید که بعد از
سیر شدن از جفتش به جان بختک نر نگونبخت می افتد و اورا می کشد و می خورد.یه 2 یا 3 ورقی که توی روزنامه ها search کنی یقین به اعترافات زنی
برمی خوری که با همدستی شخص غریبه ای دخل شوهر خود را آورده است؛آن هم به هوای نفس شیطانی اش.در شاخ آفریقا پروانه ی زیبایی وجود دارد که در
موسم جفت یابی بالهایش هر روز به رنگ خاص جلوه می نماید تا جفتی مناسب در رنگارنگ رنگها گرفتار آید.مصداق بارز این نمونه پوشیدن لباسهای جلف و
خارج از عرفی است که بعضی ها به تن می نمایند و هدف خاصی را هم دنبال می نمایند.
بحث گیاهان گوشتخواری که به لطف شاخک ها،بوهای ویژه و شکل های گول زننده طعمه ی خویش را شکار می نمایند بی شباهت به افرادی نیست که مدل موهای
فشن،تیپ های خفن و عطرهای محرک استعمال می نمایند تا دشتی بکنند.در باره ی اون قسمتی هم که حیوانات ومتاسفانه آدمیان متوسل خشونت و سبوئیت در
تجاوز به دیگران می شوند حرمت قلم اجازه نشر نمی دهد هر چند که به علت تکثر این عمل شنیع حرمتی هم باقی نمانده است!
زمان نتیجه گیریست:در این مبحث رقابت تنگاتنگی بین نژاد آدمی و حیوانات برقرار است و با کمال تاسف بهایم یک گام در قسمت مثبت ماجرا جلو هستند آخر
حیوان زبان بسته وقتی به مراد دلش می رسد اکثر اوقات پایبندیش را علیرغم نداشتن شعور به خانواده حفظ می نماید؛از این گذشته از حیوانی که بر خلاف انسان
ازنیروی عقل بی بهره است چه انتظاری می توان داشت.
انگشت اتهام به سوی موجودی ذی شعور به نام انسان است که علاوه بر عقل از توانمندیهایی بهره مند است که براحتی می تواند از حیوانات سبقت جوید.
اما در عین حال وقتی جهالت ،خامی و وسوسه های شیطانی بر وی مسلط می گردد از هر حیوانی دون تر می شود و تا آنجا خبط می نماید که حتی مرز حیوانیت
را می شکند و ماجراهایی رقم می زند که خواندنش نتیجه ای به جز انگشت حیرت به دندان گزیدن نخواهد داشت،پس بیایید حیوان صفت نباشیم!
نوشته شده توسط عليرضا در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت
یکی از مسائلی که در جهان بر آن اتفاق همگانی وجود دارد رعایت حق و حقوق اطفال و کودکان است.بعبارتی هر جا از دنیا که خونی از دماغ کوچولویی بیاید
فوری واکنش ها و جبهه گیریها در حمایت از مظلومیت کودکان نمود پیدا می کند.بازم خدا پدر بشریت را بیامرزد که نیم نگاهی به این مورد هنوز در آستین دارد.
کودکان را به غنچه های زندگی توام با لطافت روح و پاکی فطرت تشبیه می سازند که راستی و صداقت و محیط پذیر بودنشان شهره ی آفاق است.این را داشته باشید
تا برگردیم.
فلسفه ی وجودی قربانی کردن اسماعیل توسط ابراهیم یکی از باورهای اساسی جهان اسلام است.دینی که در مورد هر جنبنده ای یا جماداتی نظری وافر و کامل دارد.
در اسلام به کرات چگونگی رفتار مهربانانه و رئوفانه با کودکان تاکید شده و حرف و حدیث های فراوانی هم از برخوردهای پیامبر گونه و امام گونه ذکر شده است.
نکته جالب اینکه در اسلام به یقین انجام خشونت با کودکان مورد انزجار قرار گرفته است.حال چنانچه ما خواسته یا نا خواسته کودکی با ضمیر سپید خدادادی را در
محیطی قرار دهیم که خشونت ،سبوئیت و خون و خونریزی را به او القا نماید آیا به خطا نرفته ایم؟آیا بر خلاف مصالح آسمانی و تعلیمات مذهبی خویش عمل
ننموده ایم؟متصور شوید که در خانه ی دوم یک کودک یعنی مدرسه به بهانه ی عید قربان و نمایش عظمت قدسی چنین روزی،در یک تئاتر ؛یکی از دانش آموزان
بازیگر نقش گوسفند و آن دیگری ایفاگر نقش ابراهیم خلیل ا... باشد.البته تا اینجا هیچ مشکلی مطرح نمی شود ولی زمانیکه دانش آموزی که نقش حضرت ابراهیم را
دارد با یک چاقوی واقعی به سمت دانش آموز گوسفند می رود و گردن او را می پیچاند و کارد را بر گلوی او می نهد(البته از طرف کند آن)و مابقی دانش آموزان
از فرط هیجانی شدن دست هورا می کشند و مربیان محترم هم ضمن کف زدن ؛فیلم این به اصطلاح تئاتر خشونت نما را می گیرند تا جهت سلسله مراتب به اداره ی
متبوع ارسال نمایند ،آیا با این تئاترما خشونت را ترویج نکرده ایم.آیا آن دانش آموز چاقو به دست وقتی مورد تشویق حضار قرار می گیرد ضمیر صافش خدشه دار
نمی شود؟ اصولا دیدن صحنه های خون بارش به نوعی آزردگی روحی برای اطفال به ارمغان نمی آورد؟آیا دیدن عکس شهیدی با سر متلاشی شده آن هم بر روی
تابلوی اعلانات مدرسه می تواند بی تاثیر باشد.آیا آشنایی با فرهنگ شهادت و ایثار گری می تواند برای همه ی سنین و به صورت یکنواخت انجام گیرد یا اینکه
این آموزش می تواند متناسب با استعدادها و طی مراحل گوناگون صورت پذیرد؟مگر وظیفه ی یک معلم این نیست که به دانش آموز یاد دهد تا حد ممکن از ستیز
و خشونت طفره رود؟مگر یک معلم نباید توضیح دهد که یک شهید برای دفاع از میهن و ارزشهای خود و برقراری صلح و آرامش در کشورش جان به جان آفرین
بخشیده است؟نباید فراموش شود که دیدن عکس ها ،نمایش ها و حتی ایفای نقش ها سن و محدودیت خود را دارد و همان طور که بارها دیده یا شنیده ایم در دیدن
بعضی فیلم ها محدودیت سنی قائل می شوند تا خبطی صورت نپذیرد.بنابراین دیدن صحنه های خشونت آمیز نه تنها ناخوشایند دلهای بکر است بلکه بازیگری در این
نقش ها می تواند زخم های جبران ناپذیری را بر روح نو نهالان وارد سازد.واقعا که جای یک مشاور ،کار شناس یا حتی تذکر خشک خالی در آموزش و پرورش
خالیست! ظریفی می گفت:بروپدر آمرز،بیشتر اوقات متاسفانه بابت این گونه فعالیتها از اون بالا بالاها برای متصدیان امر تشویق نامه هم صادر می شود!!!!
ازفرهنگیان محترم تقاضامندیم کمی در این باب تامل بیشتری نمایند و اگر دقت لازم را هم دارند دستشان درد نکند.
نوشته شده توسط عليرضا در شنبه هفتم آذر 1388 ساعت 22:41 موضوع | لینک ثابت
یه مدت پیش به مقوله ی قاتلین سریالی اشارتی شد و در قالب طنز و جد به این مشکل پرداخته شد.اما حقیقت این که با معضلات زیاد موجود که اکثر ریشه ی
اقتصادی دارد و متاسفانه هر روز نه هر ساعت نه بلکه هر دقیقه طیف بیشتری از ملت در گیر آن می شوند باید منتظر اتفاقات نا خوشایندی در آینده بود.
هیچ جای تعجب نیست که جوانکی عصیانگر که روزگار امانش را بریده در خیابان دست به اسلحه ببرد و مردم را به رگبار ببندد،درست مثل آنچه خبرش را از گوشه
و کنار دنیا می شنویم.شایدم پدری مستاصل جهت رها شدن از بار مصایب، بی خبر یا با خبر از مادر خانه ناهار یا شامی سمی به شکم اعضای خانواده واریز نماید
و به خیال خودش همه را راحت کند.قصد سیاه نمایی در کار نیست اما واقع نمایی شاید چاره ساز باشد.خواه ناخواه این اتفاقات خواهد افتاد و هیچ تضمینی نیست که پدر
یا مادر قاتل اولیا شما نباشند و یا چه ضمانتی می توان داد که هر لحظه در مسیر گلوله ی یک طغیانگر قرار نگیرید!به موازات این اتفاقات گروهی دیگر نیز هستند که
علیرغم تمکن مالی شاید به علت دل خوشی تن به اعتیاد ،فساد،سرقت های کلان و کلاهبرداریهای آنچنانی می دهند. در کنار این ناخوشایند ها آمار خودکشی ها،گریزان
شدن از منزل و متارکه والدین و پر خاشگری های ناخواسته هم قابل اغماض نیست.اینکه چه کسی مقصر است در مقوله ی ما نمی گنجد اما اینکه هر چه سریع تر
بتوان در صدی از این ارقام را کاهش داد مد نظر است.معمولا ایرانی جماعت وقتی گرفتار مشکل می شود در پی راه حل بر می آید.پس متاسفانه پیش بینی و پیشگیری عمرا و
فقط تنها هنرمان درمان موقتی یا پاک کردن صورت مساله است و بس.اما حقیقت اینست که تا کی می توانید نزدیکان را به گمان آسیب پذیر بودن از اجتماع منفک
سازیم.بالاخره در هر چه بتوان وقفه ایجاد کرد در رشد و نموی فیزیک آدمی معذوریم پس باید ظرفیت ها را بالا برد و معرفت را ارتقا داد.
در آینده ای نه چندان دور شاهد خواهید بود:شیر گاز را بابا باز می گذارد و خانواده را به خواب ابد می فرستد ،بچه های یک محدو ده ی شهر ناپدید می شوند سپس
از زیر خاک باغچه ی فلان منزل متروکه سر در می آورند.یه قصاب بی رحم می گیرند که سالها گوشت انسان چرخ می کرده و می فروخته!یه دراکولا لو می رود
که نقاب انسانی شریف بر صورت می زده است و یک عمر اغفال گری می نموده است.قاچاقچی های اعضا بدن و انسان زنده هم که جای خود دارند و ...
درسته که کمی فیلنامه اش جنایی شد ولی متاسفانه آینده واقعیتهای زیر خاکی را عیان خواهد کردو این آتش زیر خاکسترروزی دامن خیلی ها را خواهد گرفت.
حسن ختام اینکه یه زمانی مطبوعات داخلی مرگ راک هودسن، هنرپیشه ی ینگه دنیا را که بر اثر ایدز در گذشت یک جورایی به قیامت،نا اهلی در دنیا و دهها دلیل
محکوم کننده دیگر مرتبط ساختند و هی پدرانه سر تکان دادند و نیشخند زدند که عجبش شد،حقش بود!اما این روزا که به آمار ایدزیهای بی گناه وطنی یه دیدی
می اندازیم دو باره همونای قبلی سر تکون می دند و پدرانه می گویند باید چاره ای اندیشید!
تمسخردیروز،اندیشه ی تفکر مآبانه ی امروز و فرجام ناگوار فردا!!اینه که می گوییم به وقایع فارغ از این که برای کی و کجا اتفاق می افته کمی با تامل بنگریم.
باز فرداها نگی نگفتی ها!
نوشته شده توسط عليرضا در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت
حکایت شد که قریب 30 سال پیش 5 جوان شوخ و شنگ که از افراط نیروی شباب زمین و زمان را به تنگ آورده بودند ،خود از دست یکی شان که انرژی
مضاعفی داشت کلافه شده بودند.ان یکی که خود سرآمد چهار تن دیگر بود هر بار به نحوی از انحا با شوخی های آنچنانی پدرشان را در آورده بود.خلاصه آن چهار
نفر تصمیم می گیرند که با هم دستی یکدیگر یک بارهم که شده یه حالی از دوستشان بگیرند و او را ادب نمایند.
القصه آن چهار نفر طبق نقشه ی قبلی روزی بر سر دوستشان خراب می شوند و او را تا جایی که جا دارد مشت مال می دهند.اما ظاهرا این مشت و مال به
افراط می گراید و آن نازنین دوست از شدت ضربات بیهوش نقش بر زمین می شود.دوستان به گرد یار از هوش رفته کاسه ی چه کنم چه کنم بر می دارند و
بعد از معاینات اولیه ظن بر فوت نامبرده می برند.رفقا پیکر دوست خویش را بر وانت سوار و ترسان ترسان راهی یکی از جنگل های خفن حاشیه ی شهر می شوند
تا او را به خاک سپارند.هنگام دفن برای آخرین بارمعاینات به عمل می آید و بین دوستان از بابت اینکه یارو زنده است یا مرده و چگونگی خاک سپاریش تفرقه حاصل
می شود.نتیجه اینکه با دلخوری تمام او را به جز سرش از نوک پا تا گردن به خاک می سپارند و آن هم به این خاطر که مبادا طرف زنده باشد.بعد از دفن ،یاران قرار
می گذارندکه 10روز بعد در فلان جا همدیگر را ببیند و اخبار حاصل نمایند.
شب اول قبر ،آن 4 قاتل بالقوه تا به صبح عذاب وجدان می بینند و هیچ یک خواب به چشمشان نمی رود و این جریان 9 شب بعد هم ادامه می یابد.
روز قرار که فرا می رسد قاتلین یکایک از گوشه و کنار دور هم جمع می شوند؛در حالیکه همگی از شدت بی خوابی پریشان حال بوده اند.
درست زمانی که این 4 نفر در حال رایزنی در مورد عملشان بوده اند در عین نا باوری چشمشان به همان دوست مقتول شان می افتد که فارغ از همه چیز مشغول
دو چرخه سواری می باشد.یاران بسیار بسیار ذوق کرده و جهت پرسیدن احوالات به طرف مقتول دیروز و زنده ی امروزی با خوشحالی تمام یورش می برند.
طفلکی آن دوست که هنوزطعم کتک های دوستان را به زیر دندان داردبه گمان اینکه باز رفقا قصد تنبیه و ضرب شصت دادن دارند ،بر سرعت دوچرخه اش
می افزاید و این بار به جد و شدت تمام با کامیونی بر خوردمی نماید و در جا جان به جان آفرین تسلیم می نماید.این بار که مردن رفیق شفیق بر دوستان مسجل
می شود همگی دو باره متواری می شوند البته با این قرار که هرگز هم را نبینند.
با گذشت 30 سال از این ماجرا هنوز که هنوز است هراز گاهی دوستان به جبر عذاب وجدان از خواب بر می خیزند!!
نوشته شده توسط عليرضا در شنبه سی ام آبان 1388 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت
یکی را دیدم که علیرغم سن و سال پایینش و به اقتضای ضعف مدیریتی موجود مسئولیت محلی را بر عهده اش گذاشته بودند که چند نفر زیر دستش بودند.
طبق آنچه در احادیث ،اخبار و کتب درسی پاس شده عایدمان گردیده؛این بابای سفارش شده حداقل کاری که می تواند در قبال زیر دستانش انجام دهد حسن خلق،
رعایت سن و سال و رعایت حرمت و احترام آنان بود.
عجیبش این بود که این بنده خدای سفارشی برای اینکه خودش را خیلی قاطی با دیگران نشان دهد از زشت ترین الفاظ برای نامیدن اشخاص زیر دستش استفاده
می کرد
و بیشتر اوقات هم نام حیوانات بر برده های خویش می نهاد. و باز هم عجیب تر اینکه آن بردگان نیز صرفا به علت زیر دست بودن،ریش گرو داشتن و احساس
فرو مایگی این القاب را براحتی برای خود پذیرفته بودند.برای کسی که از کنارناظر این جریان باشد با کمال تاسف اولین دیدگاه؛قربانی شدن انسانیت انسان است که
مربوط به آن رئیس انتصابی یا آن بندگان معذور نیست بلکه جنبه ی وقیحانه ی موضوع است که حرمت ،احترام و شان افراد را زیر سئوال می برد!؟
اما اصل موضوع این که اگر به هر عنوانی حرمت افراد،اشخاص،کلمات و هر چیزی که دور و برمان هست شکسته شود عاقبت دودش به چشم خودمان می رود
و پرده دری و بی شرمی اپیدمی و در نهایت سنگ روی سنگ بند نمی شود و آن می شود که نه خدا،نه پیغمبر و نه هیچ انسان آزاد اندیشی آن را نمی پسندد.
وقتی از آن برده ها پرسیده می شود که چگونه این محیط را تحمل می کنید پاسخ می دهند که نا چاریم!!یعنی نا چارند که خر شوند!؟و البته که یاد آورمی شوند
که وقتی ثالثی برای سر کشی تشریف می آورد آنجا ؛برای تظاهر هم که شده آن زمان ما تبدیل به آقا،مِسترو بعضا آقای محترم می شویم ولی بازدید که تمام می شود
همون الاغی که بودیم می شویم!!البته یه نظریه هم هست که میگه وقتی این جوانک کوتاه فکر کم سن وسال به ضرب پارتی و رابطه رئیس شده و زیر دستانش
هم با رضایت خودشان در آمار بهایم جای می گیرند و تن به بردگی می سپارند آخه مگه تو سر پیازی ،ته پیازی که براشون دل می سوزانی!!انسانیت،حرمت،احترام
نوع بشری سیری چند!؟تو فقط ضامن خودت باش!اگه راست می گی سعی کن وقتی رئیس شدی حرمت پایین دستا را رعایت کنی و اگه خیلی
با غیرتی سعی کن تن به بردگی ندی ؛اونم بردگی با این درجه از شرمندگی!!اصلا شاید این بنده خدای تحمیلی؛ خرزاده بوده،یعنی تو خرگاه چشم باز کرده و
توی یه خانواده ی خرانه بزرگ شده وتنها همبازی دوران کودکیش هم خر بوده که خر از زبونش نمی افته! شایدم زیر دستانش تا به حال خر ندیده اند
که به سیب زمینی گفته اند زکی!شایدم برداشت ما از خر همون برداشتی نباشد که این تازه به دوران رسیده ها از جناب خر دارند!!!حالا دست بر قضا همون خره اومده منصب دارشده
و بدیهی است که همه رو خر می بینه وگرنه شاید تو عالم دعوا خر بین طرفین رد و بدل بشه که البته با دلخوری قابل چشم پوشیست ولی وقتی یه خر زاده فقط
بابت تفریح،افاده و غرورمقام دیگرون را خر می نامد نه قابل چشم پوشیست و نه وجدان بشریت این اهانت را می پسندد.
*****************************
((امان از این نفس لوامه ،گاهی که قاط می زنه وقت و بی وقت،رئیس و مرئوس نمی شناسه و هر چی به دهنش می رسه میگه؛البته منظوری نداره و
فقط می خوادبعضی چیزا رو حالی بعضی ها کنه.ببخشید ها!))
نوشته شده توسط عليرضا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 0:11 موضوع | لینک ثابت
یه زمانی زلف را که به قیچی آرایشگر می سپردم گیسوان مجعد تاب دار طلایی رنگی بر زمین می ریخت و من در عالم کودکی وقت خود را به بازی با آنها
صرف می کردم.آرایشگر می گفت:عجب تراکمی داری اسکاج!
یه زمانی بعدتر که باز به نزد آرایشگر می رفتم خرمن خرمن موی سیاه را که بر زمین می ریخت می شمردم تا زودتر نوبت سر بالا گرفتن شود و مغرورانه
رخسار زیبا را در آیینه بنگرم.آرایشگر می گفت:قد بالای تو رعنا را بگردم!
بعد بعدها که به نزد آرایشگر می رفتم دیدن سپیدی موها که بر سیاهی های سرم افزون می شد مرا به وهم و خیال پیری رهنمون می شد که مبادا...
آرایشگر می گفت:چه زود دیر می شود!
اینک که به نزد پسرهمان آرایشگر خدا بیامرز می روم ،هر چند صدای قیچی دور سرم زیاد است اما همان اندک زلف؛ به زمین نرسیده محو می شود.
آرایشگر می گوید : حاجی ،زندگی پشم است،طرفی باید بست!
نوشته شده توسط عليرضا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 0:53 موضوع | لینک ثابت
وقتی در عنفوان جوانی تصمیم گرفتیم یه حالی به بدن بدیم به اتفاق دوستم که پدرش مربی بدنسازی بود به باشگاه گام نهادیم.سه ماهی نگذشته بود که عضلات
از رخوت بدر و ستبری سینه و عضلات بازو و پشت بازو بر بدنمان مستولی گردید به همراه غرور مخصوص به خودش.البته این غرور فقط مخصوص ما
نبود بلکه مربی هم از اینکه پسر و دوستش را روی فرم می دید،بر خود می بالید.6 ماه گذشت که پسر مربی ناگهان حسب احوالات جوانی کمی از خط قرمز
پا فرا تر گذاشت و به درد عشقی مبتلا گردید که نگو و نپرس. کم کم تمرینات پسر مربی شروع به ریپ زدن نمود و حضورش از نظم افتاد.اما من همچنان پیوسته
به ورزش ادامه دادم و بر خلاف دوستم هر روز احساس تناوری بیشتری می نمودم.یکسال از ورودمان به باشگاه می گذشت که مطابق رسم ورزش مقرر گردید بین
من و پسر مربی مسابقه ی مچ اندازی بر گزار شود.البته نتیجه مشخص بود،آنچنان بر حریف فائق آمدم که مورد تشویق دوستان قرار گرفتم.مربی هم در عین
دل آزرده بودن خیلی مرا مورد لطف قرار داد.کم کم وضعیت کلی دوستم یعنی پسر مربی به خاطر افراط در مسائل عاطفی نگران کننده می شد به نحویکه رابطه اش
با ورزش قطع شد. روزی طی نشستی با استاد بدنساز تصمیم گرفتیم که مشکل پسرش را رفع نماییم ولی هر چه کردیم نشد تا بالاخره مصلحت را در ازدواج او یافتیم.
وقتی قول و قرارها گذاشته می شد یکی از شروط ،ادامه ورزش آقا داماد منظور گشت.دوستم دو باره به باشگاه می آمد و با روحیه ی مضاعف به ورزش می پرداخت
و خیلی زود به جایگاه واقعی اش دست یافت.باز قرار شد مسابقه ای بین من و دوستم برگزار شود. همگی دورمان را گرفته بودند و از همه مشوش تر و به ظاهر
بشاش تر خود مربی بود. این باربعد از اندکی کشمکش این من بودم که بازنده میدان شدم.در میان هلهله ی ورزشکاران از ما قدر دانی شد و مربی از خوشحالی در
پوست خود نمی گنجید.آخر وقت هم رفتم دوش گرفتم تا آماده ی رفتن به منزل شوم.هنگام خروج مربی در رختکن حوله ام را آماده کرده بود.سر و رویم را بوسید و
ازاینکه نقش بازنده را مطابق نقشه به خوبی بازی کرده بودم خیلی اظهار محبت کرد.هنگامیکه از پله های باشگاه بالا می آمدم احساس غرور کردم و دائم
پوریای ولی و تختی در مغزم رژه می رفتند البته خودمانیم چه حالی هم آنها می کردند.می دونید همه اش احساس شکسته نفسی و روحیه ی پهلوانی خفنی نیست که
تو کتابا می نویسند؛ یه احساس غروره توام با رضایتمندی درونی!!
نوشته شده توسط عليرضا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
از دور چشمم به یه عابر بانک افتاد که فقط یک نفر باهاش ور می رفت.بهترین فرصت بود که با پرداختش از شر قبض تلفنی که مدام همراهم بود خلاص بشم.
با حالت ماراتن وار خودم را به عابر بانک رساندم و چشم انتظارپایان عملیات آن مشتری شدم. اما همچین حس کردم که شبحی پشت سرم است. نیم نگاهی انداختم
و دیدم خانمی متشخص با کمی فاصله زیر درخت منتظر نوبت استفاده از عابر بانک بوده است.خجالت کشیدم اول از اینکه دویده بودم و دوم اینکه ندیده بودمش.
در همین اثنا کار آن آقا تمام شد و بلافاصله آن دختر خانم نزدیک شد. گفتم:خیلی عذر می خوام،ببخشید متوجه شما نشده بودم. دختر خانم گفت: خواهش می کنم ،بفرمائید.
- نه خانم محترم عجله ای ندارم و نوبت شماست،بفرمائید.در این زمان آقای میانسالی هم جهت استفاده از عابر بانک به ما ملحق شد و شاهد تعارفات ما گردید.
آن دختر خانم باز دوباره با متانتی خاص گفت:استدعا می کنم شما بفرمائید،این بنده ی خدا هم داره علاف می شه!آن مرد میانسال هم در حالتی بین سپاسگزاری و
استدعا به دختر خانم گفت: خواهش می کنم. من هم که می خواستم هر جور شده سه کاری دویدنم را جبران کنم باز از رفتن امتناع کردم.این بار دختر خانم محجبه ی زیبا
ابراز داشتند: برادر من تعارف نفرمائید،زودترکارتون را راه بیندازید و بعدش اگر خواستید کمی به من کمک کنید!فکر کردم اشتباه شنیده ام ،گفتم: تعارفی در کار نیست
و ببخشید شما چی فرمودید!؟دختر خانم گفت: خواهش می کنم کمی پول بمن بدید و قطره ی اشکی بر گونه اش دوید. داشتم شاخ در می آوردم ،پرسیدم :شما مشکلی
دارید؟گفت: نه برادر،فقط مقدار پول می خوام و بمن کمک کنید. ناخودآگاه چشمانم در چشمان آن مرد میانسال گره خورد. ظاهرا او هم در حال شاخ در آوردن بود.
دختر رو به آن آقا هم کرد و گفت:شما برادر چی؟نمی خواهید به خواهرتان کمک کنید!!؟زیر چشمی قدو قامت او را ور انداز کردم شاید حدود 20 یا 21 ساله بود.
هیچ اثری از کهنگی در لباهایش دیده نمی شد و حتی اثری از آرایش معصومانه بر چهره اش مشهود بود.خدا وکیلی هیچ عیبی بر او نمی توان گرفت مگر
تکدی گری.دستم بر نرده های عابر بانک خشک شده بود. یارای هیچ گونه حرکتی نداشتم. وقتی دو باره تقاضایش را تکرار کرد آنچنان دچار آشفتگی روحی شده
بودم که حتی نتوانستم کمکش نمایم و او نا امید رفت.هم آن مرد و هم من از تقاضای یک دختر خانم آنهم با آن ظاهری که با گدایی فرسنگها فاصله داشت ؛شوکه شده
بودیم.آن شب زیر نویس مغزم تا به صبح این بود که چرا اوج طراوت این چنین گلی می بایست با این وضع رقت بار به خزان در یوزگی بگذرد!؟
چرا کمکش نکردم؟حقیقتش این بود که روم نشد!!شرمم آمد از مرد بودن!از بی غیرتی ها!از چشم بر هم نهادن های عامدانه!نادیده گرفتن های حقایق!نا مردمی ها!
چشمم بر روی قبض پرداخت نشده ام خیره مانده بود،احساس دردی بسیار نا خوشایند کلافه ام کرده بود.سخت گرفتار قبض روح وجدان شدم ،همونی که بهش
می گویند:وجدان درد!!
نوشته شده توسط عليرضا در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 0:15 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

نویسنده ی این وبلاگ در بیهق متولد و کلو شد ,ولی هنوز مرحوم نشده. از همان ابتدا تا همین اواخر اسفند 2009 به جای پستونک با قلم بازی می کرد و
قلم فرسایی ها را ابتدا بر پاپیروس نوشته به مدد کبوتر به نسل آدمیان می رساند تا اینکه بر حسب اتفاق و در پی برخورد با نابغه ای و اطلاع از
اختراع کامپیو تر در 50 سال پیش تصمیم بر آن شد که انتقال تراوشات مغزی از این پس به جای دود و پیک چاپار بر امواج اینترنت سوار و
روانه ی اکناف گردد. بنابر این از میان 50 نام ارائه شده،همدل مقبول افتاد که در حال حاضر دارید حالش را می برید.
در ضمن اگر چشمتان به جمال روشنفکر،لاما،دالایی لاما، غوغا.... یا هر بنده خدایی روشن شد، جملگی همدل هستند و محوریت نگاشته ها هم از هر علف یک کلف است و بس.
عارض به حضورتان می شود چون مخچه ی نگارنده از نوع عامه بوده و از درک بد یهیات اولیه عاجزو
بسیار بسیار به این دنیای فانی لعنتی زود گذر دلبستگی خاص دارد.
لذانه انحراف به چپ دارد و نه از شانه ی خاکی راست عدول می کند،در مجموع فراتر از ظرف زمان و
مکان قرار داشته به نحویکه ژول ورن نویسنده ی فرانسوی هم نمی توانست تولد این چنین زاخار و
گاگلی را پیش بینی نماید.
الغرض اگر جایی غلطی را غلوط نوشته،اصلا غلط کرده نوشته و عفو شما را می طلبد،بخوانید و در گذرید.
به یاد داشته باشید پهلوان زنده اش خوبه! چی بود،چی شد،اینا همه حرفه و دو پول سیاه هم نمی ارزه.
آمده ایم که بجنبانیم حال فرقی نمی کنه چی رو یا چه کسی رو. منظور جنباندنه از سعدی و حافظ گرفته تا
بر و بچ رپ،شایدم وجدان راکد جنابعالی رو.
اصلا ما سیخیم،تیغ تیز کاکتوسیم. باور کنید برای همه مون این تلنگر لازمه. این همون جنباندنه که گفتیم.
گفتم که فکر بدی به سرتون نزنه!
و دست آخر اینکه از کلیه ی دوستان،آشنایان و بستگان که از راه های دور و نزدیک قدم رنجه نموده در این
وبلاگ حضور به امر رسانده اند کمال تشکررا داریم،جای لینک هم کم داریم،امیدواریم در مجلس شادیتان
جبران نماییم.
فهرست اصلی
دوستان
1-دل نوشته های اخوی
2-دل نوشته های آبجی
3-دل نوشته های عسلی
4-دل نوشته های حنایی
5-دل نوشته های همسفر
6-دل نوشته های شیشه ای
7-دل نوشته های هم نفس
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
طراح قالب
POWERED BY